|
میان برنامه
|
در این هنگام،
بی هیچ...
آرام،
پلک نمی زنم!
مسیری گنگ، می خورد گره به نگاهم
می کشد، خط روی پرده ی افکارم
ازدحام بغض های حجیم گلویم را می فشارد ...
و
دلم درد دارد!!!
از نفس ها ی
سنگین
سنگین
که
بالا نمی آیند...
پلک نمی زنم!
پلک نمی زنم...
آرام
بی هیچ...
در این هنگام.
اگر پنج شنبه، پنج شنبگی میکرد با ما
هیچ جمعه بی پدر مادری نمیتوانست من را از جمعگیش بترساند.
پ.ن
ولنتاین مبارک![]()
من امروز یک نفر را سه بار توی سه تا خیابان مختلف دیدم
نکند دنیا دارد از همینی هم که هست کوچکتر میشود
یا آدمها تکراری تر
یا من مریض تر
بگذار ٬خیال کنم .. تو بودی
رو به شمالی ترین خیابان شهر ٬
با سری که به عقب بر می گشت
با عمق ِ چشم هایی که از انتهای ِ یک حس ِ غریب ٬
لبخند می زد و چشمک
"دوستت دارم" را تو گذراندی از میان ترافیک و ازدحام
و پرواز دادی تا به دوردستی ِ من
من ٬
بوسه و بغض چشمانت را همچون درد ِ یک عشق ٬ سنجاق کرده ام به سینه
یک لحظه عاشقیت .. می ارزد به همه ی فردا... ![]()
آخرین کنسرت من امروز ظهر، بدون حضور حتی یک نفر از هوادارانم، توی
حمامه خانه ، با خوانندگی من و نوازندگی اب ساختمان برگزار شد و به قاعده 2 ساعت شستشو طول کشید
با تشکر از
فرامرز اصلانی و
حمام خانواده محترم فریدونی ![]()
چند شبه نمی تونم بخوابم.انگار شب طولانی ترین زمانیه که نمی تونم تا صبح تنها بگزرونم.صدای ستار و فیس فیس بخاری با هم همخوابه شدن.
شب و دوس دارم.حس می کنم وقتی همه خوابن زندگی فقط واسه من ادامه داره.فقط این زمان زیادی طولانیه.که حتی با شمردن تمامه گرگ و گوسفندای دنیام تمومی نداره !!!!!!!!!!!!
سهم من
از بلندای امشب
" بیشتر نداشتن توست!!!"
--------------------------------------------
سگ شده ام ،
کلافه ، درهم و پیچیده...
.
.
بی چاره
هم خانه ام شد ،
گربه ای.
.
.
من استخوان هایم را می خورم و
نبض خشک شده ام را پای چشمانم چال می کنم،
و
او
سخت سرگرم بازی با این کلاف پیچیده...!!!
همیشه می پنداشتم
رفتن
گاهی چقدر ناگزیر می شود
اما حالا می بینم
گاهی بازگشت
ناگزیر تمام راه های رفته است ![]()
احساس تنهایی مفرط
خسته کننده
ازار دهنده
این روزا ولم نمیکنه.
کل اطاقم بهم ریختست.کتابه امپریالیسم و جهان سوم یه گوشه افتاده.جزوه ی حقوق خصوصی رو میزه.کتابخونم توش همه چی پیدا میشه غیره ادمیزاد.میز ارایشم بهم ریختست.اینه انگاری تار عنکبوت بسته.دو تا گیره ی موهام یه گوشه ست.
البته وضعیت خود من خیلی بهتر از اطاقم نیست.از بس شبه امتحان کتابو فرو میکنم تو مغزم الان هنگه کاملم.
اینم از مزیت شبه امتحان که تمومی هم نداره.و دوباره تصمیم گیری برا خوندن کتاب از شروع ترم جدید.
که هیچوقت عملی نمیشه.
چیست معجزه ی بازی
که کودکان قایم می شوند
و پیدایشان که می کنی بزرگ شده اند !
خیلی زود بزرگ شدیم.انقد زود که الان بهترین همبازی بچهگیهام عروس شده.
نوشتن
پاک کردن
و باز تکراره همین عمل ![]()
نوشتن تو وب برام مسخره شده.دیگه نوشتن ارومم نمیکنه.نه تو دفتر نه تو وب نه تو هیچ جای دیگه.
روزهای امتحانی دوباره درگیرم کرده.می خوام فحش بدم به هرچی کتابه چرتی که دارم.
بارون میباره.....تق تق
برا اولین بار تو بارون یه مسیری رو پیاده رفتم بدون نفرین کردن به خودم.
به ارامش.یه لیوان چای تلخ.یه بعد از ظهره ابری و یه رمان از صادق هدایت احتیاج دارم ![]()
![]()
1
2
3
باز هم
1
2
3
کسی نیست
1
2
3
و تمام روز میشمارم...................................................
از همه چیزایی که میتونه وجود داشته باشه بدم میاد
فیل صورتی که روبه رومه الان حالمو بد میکنه !
این اهنگه همیشه تمامه احساساته منو به وجد میاره.دلم میخواد بلند باهاش همخونی کنم.خودمو کنترل میکنم....زور میزنم....نمیشه....داره میریزه.تمامه احساساتمم باهاش میریزه و من تازه میفهمم که چقد میتونم اینهمه احساس و تو خودم مخفی کنم و هر صبح با سر و ابروهایی که اصلا قصد پایین اومدن ندارن راههایی که روز قبل رفتمو یکی یکی میگذرونم.کجاست اون منی که منو ببینه !
اهنگه تموم شد.دوباره و دوباره و دوباره و تا ساعتها این دوباره ها ادامه داره !!!!!!!!!! و این اصلا تعجب نداره .چون همیشه اینجوری بوده
اسمون داره میباره و من به بارش ناگهونیه بارون شک کردم.به خدایی که میگن خیلی بزرگه !من هنوز تو بودنش ش.ک دارم چه رسد به ع ظ م ت ش !!!
همه چیز خوب پیش میره.خیلی خوب .ولی من نه.انگار دارم تو یه چیزی که خودمم نمیدونم چیه خفه
میشم.اذیت میشم.اعصابم به درک میره .و من نمیدونم چه مرگمه.امروز انگار دوره خودم رو با مداد خط
کشیده بودم.یه خطه قرمز. که نمی شد بیرون از اون خط جایی رو دید.حتی جلوی چشمم .برا همین بود
که قندون بوفه رو تو خلا شکستم.اصلا حواسم نبود.یهو یه صدایی مثل شلیک .بنگ...بعد دنباله ی
صدا ...بن...
پشت سرم.رو زمین.قندایی که پرت شده بود.و قندونی که هیچی ازش نمونده بود ![]()